جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

27-به همسر عزیز و مهربون و با گذشتم... -عشق واقعی

1391/11/27 0:32
نویسنده : 💚رستا💙
2,637 بازدید
اشتراک گذاری

محصلمحصلمحصل

 

حرف های زیادی برای گفتن به تو دارم ، حرف هایی که بیشترش غمگینه اما پشتش مثل یک قلب درد کشیده پر از عشقه ، عشق خالص ....
این منم ، رستام ، همون رستایی که همیشه بهش میگفتی هنوز خیلی بچه ای .... خیلی مونده تا بزرگ بشی کوچولو ...
کجایی؟ کجایی که ببینی همون دختر کوچولویی که حتا بلد نبود آشپزی کنه ، همونی که باشیطونیاش کل شهر از دستش کلافه بودن ، همونی که قسم خورد که اولین اشتباهش آخرین اشتباهشه داره مادر میشه....
عزیزم، میدونم که از همون روز اولی که همدیگرو دیدیم سبب دردسرت شدم، وقتی میگم دردسر یعنی به معنای واقعی دردسر .....
هیچوقت با شرایطی که داشتم باور نمیکردم که باهام بمونی و قبولم کنی ، ی ذره که شناختمت هر دفه خودمو دلداری میدادم و  برای جدایی ازت آماده میکردم... میدونستم که تو مثل بقیه نیستی ، مهربونی اما ابرو و شرافت  واست حرف اولو میزنه ،میدونستم که با تو بودن شوخی نیست ....فکر میکردم تورم مثل بقیه مردا و پسرا با ی لبخند و ۴ تا ناز و عشوه و لباس های رنگ و وارنگ و ی زبون قشنگ میشه خام کرد اما نشد و اون روز بود که فهمیدم، ،...زن بودن فقط به این چیزا نیست .... عزیزم تو خیلی چیزا بهم یاد دادی چیزایی که هرگز فراموششون نخاهم کرد ، روز اولی که دیدمت یادته؟؟
توی دانشگاه ، ساختمون اف ، جلوی اون در ورودیه بلند ته سالن ، روزی که داشتن جواب امتحانای ورودی رو میخوندن تو ماه اول تابستون ، همون روزی که وقتی اسمم رو تو مردودیا   دیدم دنیا رو سرم خراب شد، همون روزی که ۲ تا پسر از بچه های دانشگامون همرام بودن ، مدام با اونا حرف میزدم .. تو دم در وایساده بودی و داشتی به بچه هایی که بیرون میومدن از سالن برنامه ی بعدی امتحان ورودی رو میدادی برنامه ی امتحانات ماه بعد.... من ۳-۴ بار از جلوت  امدم و رفتم اما متوجه تو نبودم ، تو دنیای خودم بودم  ،و تو دلم به اون ۲ تا پسر حسودی میکردم که راحت قبول شدن ، موبایلم مدام زنگ میخورد...اون موقع با ی پسر دیگه دوست بودم ،(خودت میدونی که منظورم کیه) پسری که انقدر معروف بود که همه میشناختانش تو دانشگاه ی پسر ایرانی پولدار و به نام ... هیچ وقت اونو دوست نداشتم و فقط به خاطر این باهاش دوست شدم چون میخواستم به قول خودم ثابت کنم که از دخترهای دیگه سرترم که موفق  شدم مخ این پسررو بزنم!!   (از روی احمقی )  دفه ی ۵ بود که از جلوت رد میشدم که به فارسی گفتی بفرمایید !! و ی ورق گرفتی جلوم ، من تازه انگار چشمم بهت افتاد و متوجه حضورت شدم ... نزدیکای رفتن که شد یکمی باهم صحبت کردیم، گفتم که منم ایرانیم و تازه امتحان ورودی دادم، تو هم گفتی که سال اول پزشکی هستی و نزدیک ۴ ساله که اونجا زندگی میکنی ، پیشنهاد دادی که «میخای باهم دیگه تو راه برگشت حرف بزنیم» و منم برای اینکه از اون حال و هوا در بیام قبول کردم ، تو با کنایه  به دو تا پسری که کنارم بودن نگاه کردی و آروم گفتی اینا نمیخوان برن ؟ و منم بدون توجه به تو باهاشون خداحافظی کردم و باهم رفتیم خونت ، حرف زدیم ، خندیدیم ، و تو بیشتر وقت تو سکوت به حرفای بچگونم گوش میدادی و چیزی نمیگفتی ،به حرفام راجب رفتن به پارتی و دیسکو تک و کافیشاپ و رستورانا ی گرون قیمت ....من کجا بودم و تو کجا؟؟؟ موبایلم تو طول مدتی که پیشت بودم مدام زنگ میخورد و تو با اینکه میدونستی چخبره ولی بازم چیزی نمیگفتی.....یادمه که راجب موبایل و پسرا کلی نصیحتم کردی اون شب ،
یادته که اون شب بدون اجازه ی مادر بزرگم اومده بودم خونت و تا ۱۰ شب هم بی اجازه موندم ،  فقط ی زنگی زدم و گفتم خونه ی یکی از دوستهای دانشگامم ...
یادته که آخر های شب دلم شدید درد گرفته بود ( به خاطر دردهای قائدگی و پریودی ) بیشتر وقتها دردام شدیده ،...و گندش رو دراوردم و تو آخر شب منو کشون کشون بردی خونمون
یادته مادر بزرگم که مریض هم بود از شدت استرس هرچی تو دهنش بود بهت گفت و جلوی روی تو گریه کرد که تو مرد نیستی که ی دختر رو تا ۱۱ شب تو خونت نگه میداری ...و تو قسم میخوردی که نمیدونستی که من ماجارارو به مادر بزرگم اطلاع نداده بودم ...(با اینکه اون روز حتا انگشتشم  به دستم نخورده بود )
یادته که تا ساعت ۲ شب داشتی باهام حرف میزدی و نصیحتم میکردی که دست از رفتارای زشتم و کارام بردارم ....
یادته که ساعت ۲ شب با وجود اینکه وسایل حمل و نقل عمومی نبود و هوا هم شبها سرد میشد با ی بلوز آستین کوتاه و دوچرخه از راهی که بلد نبودی تک و تنها برگشتی خونه /نزدیکای ساعت ۳ صبح خسته و کوفته رسیدی خونتون .....
یادته تو اوج زمستونا منو تا دم خونمون پیاده میرسوندی و از انطرف خودت دوباره برمیگشتی خونتون و تا برسی سرمای سختی میخوردی ،
یادته سیلی محکمی رو که بابام وقتی فهمید حامله شدم خابوند تو گوشت جلوی چشمم ....

یادته چه  شبهایی که تا ساعت ۳ و ۴ صبح تو خونمون نموندی تا نصیحتم کنی ، تجربه هات رو بگی و از اون طرف با ۲چرخه تو اوج سرما برمیگشتی ، انقدر سختی کشیده بودی که وقتی حرفات تموم میشد تو چشمای منو خودت و خونوادم اشک جم میشد همیشه.........
یادته برای ترم دوم با اینکه خودت امتحان داشتی صبح تا شب باهام کار کردی تا من قبول شم و خودت رد شدی ...

عزیزم، تو با همه ی مشکلات که من داشتم و بچگیایی که کردم ، باهام ساختی و کمکم کردی تا بهتر بشم تا عاقل بشم،... تا خودم رو پیدا کنم، اینا بخش کوچکی از خاطراتمون بود  ، اما برای من هر کدومش به اندازه ی ی دنیاست ... عاشقتم عزیزم اینو جدی میگم، بهت قول میدم تا تک تک اون روزارو جبران کنمدست من ، دست تو

این اولین عکسی بود که بعد از دوست شدنمون انداختیم به اسرار من!! دست من و دست تو. پشت این عکس نوشتی که ایشالا همیشه دستمون تو دست هم بمونه.....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

رضوان مامان رادین
26 بهمن 91 21:45
وای چقدر قشنگ نوشته بودی عزیزم.....
چه عکس قشنگی.........


مرسی عزیزم ؛لطف داری
هیوا
2 شهریور 92 13:53